|
من غروب غم انگیز خورشید را زمانی دوست دارم که بدانم فردایش تو را میبینم . . . غمناک ترین ناله دلم ، بهانه دیدن توست ، تو بگو با دل بی قرارم چه کنم ؟
همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود . . .
عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگتنهاییم تنها ترین باشی
من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ...
کاش میدیدم چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
با تو هستم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 19:46 توسط مژگان |
سلام . یه اهنگ گوش کردم خیلی خوشم اومد خواستم بنویسم اره قدیمیه اما خیلی قشنگه.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد . باز هم امدی تو بر سر راهم .آی عشق میکنی دوباره گمراهم .دردا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم. دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است خسته از صدای زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی .دریا سرنوشتم را به یاد اورد دنیا سرگذشتم را مکن باور .من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق درازم گمشدم در غربت دریا بی نشان و بی هم اوازم .میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم تو مرا ازردی .دریا سرنوشتم را به یاد اورد دنیا سرگذشتم را مکن باور .من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق درآزم . مینویسم اوج غم ها راااااااا ای عشق دوباره میکنی گمراهم. خیلی قشنگه مخصوصا طرز خوندنش ادم گریه اش میگیره . من که خوشم اومد امیدوارم خوشتون اومده باشه .
امین حبیبی. دارم دق میکنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم .دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام.دلم داره واسه تو تو پر پر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه . اینجاش ادم میمیره از گریه. بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودمم رو توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش ارزو میکنم بمیرم .دارم دق میکن؟!!!!!!!!! فعلا باااااااااااااااااااااااااااااای
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 16:58 توسط مژگان |
دوباره دل هواي با توبودن کرده
دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود اون نمی خواست بره اما... زنجیره اجبار به اش بود می شنیدم هق هقش رو که می گفت تا فردا بدرود لحظه های تلخ بود اما دل من منتظرش بود به سلامت ای همه کس می دونم که بر می گردی میدونم دلت همین جاست از دلم سفر نکردی خیلی زود رفت لب جاده اما من اونو می دیدم خداحافظ گفتنش رو خیلی روشن می شنیدم چند قدم مونده به بودن ذره ای نزدیک تر از من سره وعوه مون نشستن تشنه ی به تو رسیدن بغض سردم نعره می زد خداحافظ عشق رویااااااااا می مونم تا بربگردی روی نیمکت لب دریاااااااا + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 9:41 توسط مژگان |
وقتی نه دلیلی برای گفتن هست + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 8:11 توسط مژگان |
سلام دوستای گلم وای اصلا باورم نمیشد دوباره بیام وبلاگ و بیام دوباره اپ کنم بیام دوباره حرفامو بزنم و مثل همیشه شما دوستای گلم هم حرفامو بشنوید و بخونید از همه دو.ستام که در نبود من کامنت میذاشتن واقعا ممنونم . الانم که میبینید اومدم امروز روز چهارشبه است و من کلاس ندارم خوب اومدم وبلاگو یه اپ یکم باحال کنم و منتظر نظرات خوب و قشنگتونم . اره اقا من دیروز کنفرانس جزای داشتم ای بابا تا حالا انقد ضایع نشده بودم هیچی من بدبخت دیروزمو رای اینکه کنفرانس دارم از رفتن به خونه خاله ام صرف نظر کردم تا این کنفرانسو بتونم خوب بدم . خدارو شکر دوستام میگن خیلی خوب میتونم مطالبو حفظ کنم اقا من این کنفرانسو که حدودا ۳۰ صفحه بودو خورده بودم مثل یه امتحان چطوری همه چیرو تو ذهنت قرار میدی اینم همین طور شد . هیچی نوبت به کلاس جزا رسید یه خورده استرس رو داشتم انصافا ادم یه خورده استرسو داره منم یکم استرس داشتم .رفتیم سر کلاس .استاد ......چی بگم اخه دلم ازش پره به خدا ولم میکردن میستم سر کلاس گریه میکردم .هیچی قبل از رفتن به اینکه برم کنفرانس رو بدم رفتم از استاد بپرسم یه سوال که متوجه نشده بودم چی میگههیچی من این کنفرانسو به استاد نشون دادم گفتم استاد اینجا رو برام توضیح میدید متوجه نشدم . هیچی استاد هم گرفت و گفت اینطور یبگو اقا من گفتم پس من بیام بدم گفت یه دقیقه ببینم کنفرانستونو دادم بهش .ای خدا ازت نگذره بتول .اسم استادمون بتول ای ما ضایعش میکنیم جریاناتی داره این بتول جون . هیچی دادم و گفت خانم محترم شما چرا از نظر فقه ای کار کردی باید از نظر حقوقی مطالبو در می اوردی منو میگی گفتم یعنی چی اخه خوب من اینو دراوردم تازه فقه ای که سختره .هیچی به هیچ سراتی مستقیم نبود .منم که حسابی داغ کرده بودم قشنگ نفرت منو نسبت به خودش دید .میخواستم به عرض برم تو شکمش زنیکه عقده ای روووووووووووووووو. هیچی امروز هم اومدم مطلب در بیارم که اپ کردم . جریان بتولم .اسم استادمون بتول پاکزاد .قد بلند خوش هیکل .خوش تیپ .بمیره الهی . هیچی اولین جلسه جزای بود ۲ جلسه نیومده بود ما هم که فک نمیکردیم این جلسه ام نیاد اقا چشمت روز بد نبینه منو نیلوفر و ساناز مریم داشتیم میرفتیم سر کلاس که تو راه که داشتیم به کلاس نزدیک میشدیم . من یه دفعه داد زدم گفتم اقا به خدا اگه این بارم بتول نیاد به خدا به عرض میرم تو حلقشو از این حرفا بعد من جلوی در کلاس مریم بلند گفت مژی اگه نیاد خودم به طول میرم تو حلقش اقا وارد کلاسش که شدیم دیدیم استاد واستاده و داره مثل چی به ما ۴نفر نگاه میکنه پسرای کلاس که مرده بودن از خنده ما هم که هر ۴نفرمون سرخ شده بودیم سلام کردیمو رفتیم سر صندلی نشستیم .اره اینم قضیه اول که ورود بتول جونو اینطور خوش امد گفتیم . برا همین استاد گفت بچه ها باید کنفرانس بدید ما هم تصمیم گرفتیم هممون بریم برای کنفرانس البته به جز نیلو .میگه میترسم .ای بابا پس واسه چی این رشته رو انتخاب کردی انصافا تو رشته ما فقط باید زبون داشته باشی خدارو شکر من بد نیستم تازه از اوایل ورودم به دانشگاه خیلی بهتر شدم اوایل نمیتونستم با دوستای خودمم حرف بزنم اما الان نه حتی بعضی وقتا اونم چی واسه کاری که مربوط به درس باشه یا در حد یه جزوه باشه با پسر صحبت کنم و گرنه اکیپ ما کلا ما ۵نفر به غدی تو دانشگاه معروفیم خداییش فقط ما ۵نفر با هیچ پسری لاس نمیزنیم بچه های دیگه ااااااااااااااا دست پسر رو میگیرن پیشش میشینن فحش و ............. میدنو میگیرنو .....از این کارا . ای وای دستم درد گرفت .منتظر نمظراتتون هستماااااااااااااااااا فعلا باااااااااااااااای + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 10:2 توسط مژگان |
مدتیست... برای خواندن ترانه هایم یک همدرد می خواهم رهایی از درد برایم مشکل شده است چون به اندازه تمام دردهایم راز دارم چون به وسعت حرف هایتان سکوت دارم چون به عمق یک گور فکر دارم و به وسعت سیاهیش سپیدیه خیال...! من به اندازه تکرار بیهودگی هایم تنهایم من داستان سکوتم را بر رویاها جار می زنم باکی ندارم تا موش هایش بشنوند و پند گیرند من تا کسی نپرسد (( به کجا چنین شتابان...!)) . من تنهایم برای جدایی از این مرض دعایی ندارم حتی... من به حضورشان نیازی ندارم تنهاییم دردیست دردی که مفهمومش واژگون است این زخمی بر جسمم نیست که به دنبال مرهم باشم غده ای در روحم است پزشک روانشناس هم دردم را تنهایی می داند پرده اتاقم را کنار می زنم باز هم صبح شده و باز هم حرفی ندارم برای گفتن باز هم تنهایم از تکرار هر روزش سر درد دارم مدت هاست واژه هایی که نقش می بندد بر روی کاغذ برایم بی رنگند (آری آغاز دوست داشتن است بغضم می شکند چرا کسی حرف مرا نمی فهمد از اول هم پایانش پیداست کسی نمیبیند کسی نمی خواهد که ببیند همه مثل فروغ نمی خواهند که بیندیشند من هم که میخواهم زمزمه های اطرافم مانع راهم می شوند کاش هر کس راه خود را می رفت کاش هر کس همان میشد که در سر داشت کاش هر کس همان میگفت که در دل داشت خیالی واهیست و حرف های من فقط کاغذ تباه کردن است و ای کاش فروغ می دانست من به آخر رسیده ام پایان راه را چشیده ام زیبا نیست.....! به خدا زیبا نیست...! به شکل یک باد آواره ام چرا کسی حرف مرا نمی فهمد آن هم که میفهمد بسی دور است همچنان در سکوت خود می مانم حرف هایم راه دوری تا واقعیت ندارد هر چه از دلم است همانجا هم تا ابد می ماند نمی توانم حرف دلم را برای کسی باز گو کنم زبانم نمیچرخد به حکم یک اعتراض کوچک محکومم به سکوتی ابدی به صداقت دروغی بزرگ به شرافت میخواری آواره محکومم به بودن ولی نه بودن خودم...! آنچه تردید ها و دروغ های اطرافم تصمیم بگیرند هستم ولی وجود سرشار از نیستی ام را حس میکنم خودم را هم از من گرفتند تنهایم .... کسی حرفم را نمی فهمد...! + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 16:47 توسط مژگان |
چه میدانی کسی؟شاید که او هم
دلش زیر نگاه من تپید ست چه میدانی کسی؟شاید شبی هم به یادم اهی از دل بر کشید ست چه میدانی کسی؟شاید در ان روز که وحشی بود و با من ناز می کرد دلش با صد هزاران مهربانی به رویم در نهان در باز می کرد چه میدانی کسی؟شاید در ان شب که چشمانش به تاریکی درخشید نگاهش انتظار دیگری داشت که یکدم در نگاهم ماند و لغزید چه میدانی کسی؟شاید در ان روز که دزدانه به چشمم چشم می دوخت بر زبانش حرف دیگری داشت نگاهش از نگاهم می سوخت نمی دانم ولی یک نکته دانم که گر در انتظار من بمیرد دل دختر غروری زنده دارد که هرگز مهر از لب بر نگیرد. سلاممم.ممنون از نظراتی که گذاشتین .این شعر نمی دونم از کیه دیروز نیلو بهم داد خوندم خیلی خوشم اومد گفتم شما هم شاید خوشتون بیاد . گفتم دیروز وای انقد بهم خوش گذشت که نگو .یعنی به همه اکیپمون خوش گذشت. من که طبق معمول حرف میزنم و از هر ۱۰۰ تا حرفم ۹۹ تاش سوتیهای باحال بود که تمام دوستامو به خنده وا داشته بود.الهی بگردم برای خودم که خودمم می خندیدم به حرف های خودم . شعرو که خوندید نظر یادتون نرههههههههه مرسی .یا نه مسی؟ فعلا به امید دیدار........ + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 14:5 توسط مژگان |
ماه من امشب چه سان می بینمت! دلفریب و خوش بیان می بینمت! بارها از تو جفا من دیده ام! از چه رو بس مهربان می بینمت! در جوابم تیر قهر از درگهت! حالیا شیرین زبان می بینمت! باورم ناید چنین گرم سخن! غرق خوابم یا عیان می بینمت! گرچه پیرم کرد چشم نرگست! گاه پیرو گه جوان می بینمت! حیرتم از عشوهایت ای حبیب! در دلم در عمق جان می بینمت! س لاااااااااااام.خوبید؟خیلی وقت بود اپ نکرده بودم .راستشو بخواین دوس نداشتم دیگه بیام اما بعد از چند ماه دوباره شعر گفتم همین باعث شد بیاممممم. خوشحال میشم نظراتتونو در موردش بگید . فعلا به امید دیدار...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 14:10 توسط مژگان |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 17:41 توسط مژگان |
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
ای کاش می دانستی!وهیچگاه سکوت نمیکردی!پس کی سکوت راخواهی شکست؟پس غرورت راکی میشکنی؟ + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:26 توسط مژگان |
|