|
مدتیست... برای خواندن ترانه هایم یک همدرد می خواهم رهایی از درد برایم مشکل شده است چون به اندازه تمام دردهایم راز دارم چون به وسعت حرف هایتان سکوت دارم چون به عمق یک گور فکر دارم و به وسعت سیاهیش سپیدیه خیال...! من به اندازه تکرار بیهودگی هایم تنهایم من داستان سکوتم را بر رویاها جار می زنم باکی ندارم تا موش هایش بشنوند و پند گیرند من تا کسی نپرسد (( به کجا چنین شتابان...!)) . من تنهایم برای جدایی از این مرض دعایی ندارم حتی... من به حضورشان نیازی ندارم تنهاییم دردیست دردی که مفهمومش واژگون است این زخمی بر جسمم نیست که به دنبال مرهم باشم غده ای در روحم است پزشک روانشناس هم دردم را تنهایی می داند پرده اتاقم را کنار می زنم باز هم صبح شده و باز هم حرفی ندارم برای گفتن باز هم تنهایم از تکرار هر روزش سر درد دارم مدت هاست واژه هایی که نقش می بندد بر روی کاغذ برایم بی رنگند (آری آغاز دوست داشتن است بغضم می شکند چرا کسی حرف مرا نمی فهمد از اول هم پایانش پیداست کسی نمیبیند کسی نمی خواهد که ببیند همه مثل فروغ نمی خواهند که بیندیشند من هم که میخواهم زمزمه های اطرافم مانع راهم می شوند کاش هر کس راه خود را می رفت کاش هر کس همان میشد که در سر داشت کاش هر کس همان میگفت که در دل داشت خیالی واهیست و حرف های من فقط کاغذ تباه کردن است و ای کاش فروغ می دانست من به آخر رسیده ام پایان راه را چشیده ام زیبا نیست.....! به خدا زیبا نیست...! به شکل یک باد آواره ام چرا کسی حرف مرا نمی فهمد آن هم که میفهمد بسی دور است همچنان در سکوت خود می مانم حرف هایم راه دوری تا واقعیت ندارد هر چه از دلم است همانجا هم تا ابد می ماند نمی توانم حرف دلم را برای کسی باز گو کنم زبانم نمیچرخد به حکم یک اعتراض کوچک محکومم به سکوتی ابدی به صداقت دروغی بزرگ به شرافت میخواری آواره محکومم به بودن ولی نه بودن خودم...! آنچه تردید ها و دروغ های اطرافم تصمیم بگیرند هستم ولی وجود سرشار از نیستی ام را حس میکنم خودم را هم از من گرفتند تنهایم .... کسی حرفم را نمی فهمد...! + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 16:47 توسط مژگان |
چه میدانی کسی؟شاید که او هم
دلش زیر نگاه من تپید ست چه میدانی کسی؟شاید شبی هم به یادم اهی از دل بر کشید ست چه میدانی کسی؟شاید در ان روز که وحشی بود و با من ناز می کرد دلش با صد هزاران مهربانی به رویم در نهان در باز می کرد چه میدانی کسی؟شاید در ان شب که چشمانش به تاریکی درخشید نگاهش انتظار دیگری داشت که یکدم در نگاهم ماند و لغزید چه میدانی کسی؟شاید در ان روز که دزدانه به چشمم چشم می دوخت بر زبانش حرف دیگری داشت نگاهش از نگاهم می سوخت نمی دانم ولی یک نکته دانم که گر در انتظار من بمیرد دل دختر غروری زنده دارد که هرگز مهر از لب بر نگیرد. سلاممم.ممنون از نظراتی که گذاشتین .این شعر نمی دونم از کیه دیروز نیلو بهم داد خوندم خیلی خوشم اومد گفتم شما هم شاید خوشتون بیاد . گفتم دیروز وای انقد بهم خوش گذشت که نگو .یعنی به همه اکیپمون خوش گذشت. من که طبق معمول حرف میزنم و از هر ۱۰۰ تا حرفم ۹۹ تاش سوتیهای باحال بود که تمام دوستامو به خنده وا داشته بود.الهی بگردم برای خودم که خودمم می خندیدم به حرف های خودم . شعرو که خوندید نظر یادتون نرههههههههه مرسی .یا نه مسی؟ فعلا به امید دیدار........ + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 14:5 توسط مژگان |
ماه من امشب چه سان می بینمت! دلفریب و خوش بیان می بینمت! بارها از تو جفا من دیده ام! از چه رو بس مهربان می بینمت! در جوابم تیر قهر از درگهت! حالیا شیرین زبان می بینمت! باورم ناید چنین گرم سخن! غرق خوابم یا عیان می بینمت! گرچه پیرم کرد چشم نرگست! گاه پیرو گه جوان می بینمت! حیرتم از عشوهایت ای حبیب! در دلم در عمق جان می بینمت! س لاااااااااااام.خوبید؟خیلی وقت بود اپ نکرده بودم .راستشو بخواین دوس نداشتم دیگه بیام اما بعد از چند ماه دوباره شعر گفتم همین باعث شد بیاممممم. خوشحال میشم نظراتتونو در موردش بگید . فعلا به امید دیدار...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 14:10 توسط مژگان |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 17:41 توسط مژگان |
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
ای کاش می دانستی!وهیچگاه سکوت نمیکردی!پس کی سکوت راخواهی شکست؟پس غرورت راکی میشکنی؟ + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:26 توسط مژگان |
سلام ............... خیلی خوشحالم که وبلاگم رو بهم دادن . خوب دوباره شاید فردا اپش کنم . خوشحالم کنید بازممممممممم بیااااااااین نظر بدین + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 20:18 توسط مژگان |
تو را گم کرده ام امروز....و حالا لحظه های من .....گرفتار سکوتی سردو سنگینند. و چشمانم...... که تا دیروز به عشقت می درخشیدند..... نمی دانی چه غمگینند.....چراغ روشن شب بود.... برایم چشمهای تو.....نمی دانم چه خواهد شد.... پر از دلشوره ام....بی تاب و دلگیرم.... کجا مانده ای!!!! + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 4:15 توسط مژگان |
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود + نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 3:37 توسط مژگان |
کاش قلبمرا باور داشتی ، کاش عشقم را باور داشتی + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 16:22 توسط مژگان |
سلام خوبید ؟ من که اصلا خوب نیستم .اااااااااااااااااااااااا عجب شانسی دارماااااااااااااا گفتم زمانی که شانس قسمت میکردن منو از قلم انداختن. ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نگاه کن تو رو خدا بعد یه عمر اومدیم تو دانشگاه درس خوندیم اخرشم چی شد. اره بابا دیروز رفتم سایت دانشگاه نمراتمو ببینم .اااااااااااااااااااااااا دیدی همه نمراتم دیدم یه نوخاله این وسط اعصابمو ریخت بهم . الان مینویسم نمراتمو اتیش میگیره ادم .اخه این ترم خیلی تلاش کردم بتونم معدلمو بالا بیارم تا بتونم ۲۴ واحد بردارم نشد . ۱.متون فقه۱۶ ۲.اصول فقه.۱۸ ۳.حقوق بین الملل عمومی .۲۰ ۴.حقوق جزای عمومی.۲۰ ۵.حقوق مدنی .۱۶ ۶.ایین دادرسی مدنی.۹ دیدی این ایین دادرسی چطوری حالمو گرفت .کچل بی قواره .اعصابمو خرد کرد . خوب حالا بیان نظر بدید .حداقل با نظرات شمااااااا خوشحال شممممممممممم
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 13:45 توسط مژگان |
|