تبليغاتX
متولدفروردین

متولدفروردین

 

 

مدتیست...

برای خواندن ترانه هایم یک همدرد می خواهم

رهایی از درد برایم مشکل شده است

 چون به اندازه تمام دردهایم راز دارم

 چون به وسعت حرف هایتان سکوت دارم

چون به عمق یک گور فکر دارم و به وسعت سیاهیش سپیدیه خیال...!

من به اندازه تکرار بیهودگی هایم تنهایم
من به شکل یک کبوتر
به اندازه یک لاشه تنهایم

من داستان  سکوتم را بر رویاها جار می زنم

باکی ندارم
سکوت دردم را هم بر دیوار فریاد می زنم

تا موش هایش بشنوند و پند گیرند

من
کوله بار دردم را در شب و دور از نگاه های پرسشگر بار می زنم

تا کسی نپرسد

(( به کجا چنین شتابان...!))

.

من تنهایم

برای جدایی از این مرض دعایی ندارم

حتی...
برای خاموشی دردم فرشته الهی نمی خواهم

من به حضورشان نیازی ندارم
من خود    معصومم
به آنها نیازی ندارم !

تنهاییم دردیست

دردی که مفهمومش واژگون است

این زخمی بر جسمم نیست که به دنبال مرهم باشم

غده ای در روحم است

پزشک روانشناس  هم دردم را تنهایی می داند
نسخه ای تجویز کرده از داروهای رنگارنگ
می دانم ! دارو دوای من نیست
می دانم ! این درد از غم نیست !

 

پرده اتاقم را کنار می زنم

باز هم صبح شده

و باز هم حرفی ندارم برای گفتن

باز هم تنهایم

 از تکرار هر روزش سر درد دارم

 

مدت هاست

واژه هایی که نقش می بندد بر روی کاغذ برایم بی رنگند
نفس هایی که حبس می شود درون حنجره ام بی حرفند
 وقتی فروغ می گوید:

(آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست)

بغضم می شکند

چرا کسی حرف مرا نمی فهمد

از اول هم پایانش پیداست

کسی نمیبیند

کسی نمی خواهد که ببیند

همه مثل فروغ

نمی خواهند که بیندیشند

من هم که میخواهم زمزمه های اطرافم مانع راهم می شوند

کاش هر کس راه خود را می رفت

کاش هر کس همان میشد که در سر داشت

کاش هر کس همان میگفت که در دل داشت

خیالی واهیست و حرف های من فقط کاغذ تباه کردن است

و ای کاش فروغ می دانست

من به آخر رسیده ام

پایان راه را چشیده ام

زیبا نیست.....!     به خدا زیبا نیست...!

 

به شکل یک باد آواره ام

چرا کسی حرف مرا نمی فهمد

آن هم که میفهمد بسی دور است

همچنان در سکوت خود می مانم

حرف هایم راه دوری تا واقعیت ندارد

هر چه از دلم است همانجا هم تا ابد می ماند

نمی توانم حرف دلم را برای کسی باز گو کنم

زبانم نمیچرخد

به حکم یک اعتراض کوچک محکومم به سکوتی ابدی

به صداقت دروغی بزرگ

به شرافت میخواری آواره

محکومم به بودن ولی نه بودن خودم...!

آنچه تردید ها و دروغ های اطرافم تصمیم بگیرند

هستم ولی وجود سرشار از نیستی ام را حس میکنم

خودم را هم از من گرفتند

 

تنهایم ....

کسی حرفم را نمی فهمد...!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 16:47 توسط مژگان |


چه میدانی کسی؟شاید که او هم

دلش زیر نگاه من تپید ست

چه میدانی کسی؟شاید شبی هم

به یادم اهی از دل بر کشید ست

چه میدانی کسی؟شاید در ان روز

که وحشی بود و با من ناز می کرد

دلش با صد هزاران مهربانی

به رویم در نهان در  باز می کرد

چه میدانی کسی؟شاید در ان شب

که چشمانش به تاریکی درخشید

نگاهش انتظار دیگری داشت

که یکدم در نگاهم ماند و لغزید

چه میدانی کسی؟شاید در ان روز

که دزدانه به چشمم چشم می دوخت

بر زبانش حرف دیگری داشت

نگاهش از نگاهم می سوخت

نمی دانم ولی یک نکته دانم

که گر در انتظار من بمیرد

دل دختر غروری زنده دارد

که هرگز مهر از لب بر نگیرد.

سلاممم.ممنون از نظراتی که گذاشتین .این شعر نمی دونم از کیه دیروز نیلو بهم داد خوندم خیلی

خوشم اومد گفتم شما هم شاید خوشتون بیاد .

گفتم دیروز وای انقد بهم خوش گذشت که نگو .یعنی به همه اکیپمون خوش گذشت.

من که طبق معمول حرف میزنم و از هر ۱۰۰ تا حرفم ۹۹ تاش سوتیهای باحال بود که تمام دوستامو

 

به خنده وا داشته بود.الهی بگردم برای خودم که خودمم می خندیدم به حرف های خودم .

شعرو که خوندید نظر یادتون نرههههههههه مرسی .یا نه مسی؟

                                                                فعلا به امید دیدار........ 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 14:5 توسط مژگان |


ماه من امشب چه سان می بینمت!

                                                      دلفریب و خوش بیان می بینمت!

بارها از تو جفا من دیده ام!

                                                از چه رو بس مهربان می بینمت!

در جوابم تیر قهر از درگهت!

                                              حالیا شیرین زبان می بینمت!

باورم ناید چنین گرم سخن!

                                             غرق خوابم یا  عیان می بینمت!

گرچه پیرم کرد چشم نرگست!

                                               گاه پیرو گه جوان می بینمت!

حیرتم از عشوهایت ای حبیب!

                                                در دلم در عمق جان می بینمت!

س لاااااااااااام.خوبید؟خیلی وقت بود اپ نکرده بودم .راستشو بخواین دوس نداشتم دیگه بیام

اما بعد از چند ماه دوباره شعر گفتم همین باعث شد بیاممممم.

خوشحال میشم نظراتتونو در موردش بگید .

فعلا به امید دیدار...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 14:10 توسط مژگان |


خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...



خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن

، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

اما اون بگه : نمي خوامت



چرا ما آدما ارزش زندگی رو  نمیدونیم با یه مسئله ارزششو از بین میبریم  با یه نبود چیزهای دیگه ام از دست میدیم چرا

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 17:41 توسط مژگان |


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی


تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می کرد


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی


و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی


تا من بر سکوت نگاه تو


رازهای يک عشق زمينی را با خود به عرش خداوند ببرم


ای کاش می دانستی...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی


که اين غريبه تنها ،جز نگاه معصومت پنجره ای


و جزعشقت بهانه ای برای زيستن ندارد


ای کاش می دانستی...

 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم می کردی

 
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده ای

 
و سال ها برايش گريسته ای

 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم


همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها می کردی

 
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم


دوستم می داشتی


همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم


و مرا از اين عذاب رها می کردی

ای کاش می دانستی!وهیچگاه سکوت نمیکردی!پس کی سکوت راخواهی

شکست؟پس غرورت راکی میشکنی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:26 توسط مژگان |


سلام ...............

خیلی خوشحالم که وبلاگم رو بهم دادن .

خوب دوباره شاید فردا اپش کنم .

خوشحالم کنید بازممممممممم بیااااااااین نظر بدین

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 20:18 توسط مژگان |


تو را گم کرده ام امروز....و حالا لحظه های من .....گرفتار سکوتی سردو سنگینند.

و چشمانم......

که تا دیروز به عشقت می درخشیدند.....

نمی دانی چه غمگینند.....چراغ روشن شب بود....

برایم چشمهای تو.....نمی دانم چه خواهد شد....

پر از دلشوره ام....بی تاب و دلگیرم....

کجا مانده ای!!!!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 4:15 توسط مژگان |


روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 3:37 توسط مژگان |


کاش قلبمرا باور داشتی ، کاش عشقم را باور داشتی
قلبم و هر انچه در ان است ، عشقم و گریه هایمرا
اشکهایم
اشکهای گرانبهایی که شب و روز
در خواب و بیداری نثارت کردم
با تمنای یک لبخند
اشکهایی که زبان دل عاشق و منتظرم بود
افسوس
افسوس و صد افسوس
که در پس سینه ات سنگی نهفته است
نباید گله ای داشت
شیشه بازیچه سنگ است
دل بلورین من نیز در بازی سنگ درون سینه ات تکه تکه شد
تکه هایی که هر کدام ذره ای از عشقم را بهمراه دارد
اما بدان
روزی فرا خواهد رسید که در سرمای نا فرجام فصل بی مهری
گرمی احساس مرا طلب می کنی
ولی در انهنگام
عشق گرم و روشنی بخشم
روح سرد و خاموشت را گرما وروشنی نخواهد داد
تنها در انزمان ارزو میکنی :
کاش قلبمرا باور داشتی
کاش عشقمرا باور داشتی

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 16:22 توسط مژگان |


سلام

خوبید ؟

من که اصلا خوب نیستم .اااااااااااااااااااااااا عجب شانسی دارماااااااااااااا گفتم زمانی که شانس قسمت

میکردن منو از قلم انداختن.

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نگاه کن تو رو خدا بعد یه عمر اومدیم تو دانشگاه درس خوندیم اخرشم چی شد.

اره بابا دیروز رفتم سایت دانشگاه نمراتمو ببینم .اااااااااااااااااااااااا دیدی همه نمراتم دیدم یه نوخاله

این وسط اعصابمو ریخت بهم .

الان مینویسم نمراتمو اتیش میگیره ادم .اخه این ترم خیلی تلاش کردم بتونم معدلمو بالا بیارم تا

بتونم ۲۴ واحد بردارم نشد .

۱.متون فقه۱۶

۲.اصول فقه.۱۸

۳.حقوق بین الملل عمومی .۲۰

۴.حقوق جزای عمومی.۲۰

۵.حقوق مدنی .۱۶

۶.ایین دادرسی مدنی.۹

دیدی این ایین دادرسی چطوری حالمو گرفت .کچل بی قواره .اعصابمو خرد کرد .

خوب حالا بیان نظر بدید .حداقل با نظرات شمااااااا خوشحال شممممممممممم

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 13:45 توسط مژگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام.من مژگان متولد فروردین 68 هستم.
دانشجوی رشته حقوق (کارشناسی).دانشگاه ازاد اسلامی تهران (واحد شمال)
خصوصیاتم .(رک گو،بامعرفتم،مهربونم به موقعش،ساده،بی ریا)هر چی خصوصیت خوب بود دادم به خودم .
علاقه شدید به دو و میدانی دارم .غذای مورد علاقه ام قورمه سبزی اونم زمانی که با مامانم قهرم یواشکی میرم میخورم عجب کیفی داره.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

gooorohe eskeyte siyah
نيلوفرانه(نيلوفر جون)
روزگار میگذرد اما به نامردی چرا؟
اقا رضا
مهتاب جونم
اقا بهزاد
موزیک ترکی
در کوی عشق
همراز
mojezeye eshgh
peymantopol
davod jun
zange tafrih
reyhanebano
taamolate nabehengam
kamran
googoosh:pedram
safaye ashkvafayegham
saeed
korosh
majid
mono 102
mahdi
esssteghghlal imannnnn
durna junam
sargarmi va faghat sargarmi
alireza.............
sajjad
mosafere gharib
عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق)
شهر فرنگ از همه رنگ
××جذابترین و بهترین وبلاگ در خاورمیانه××
.::: طرح داغ :::.
مهرداد جون
حسین
دنیای مجازی آرام
نمي تونم بگم بايد ببيني
آقا حامد
((ضد دخترای...!!!))
عسل
دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند
––––•(-• میثم حسینی •-)•––––
سا مهدوی
هزارمین شب
دانلود رایگان
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin