تبليغاتX
متولدفروردین

متولدفروردین

من غروب غم انگیز خورشید را زمانی دوست دارم که بدانم فردایش تو را میبینم . . .

غمناک ترین ناله دلم ، بهانه دیدن توست ، تو بگو با دل بی قرارم چه کنم ؟

 

همیشه سخت ترین سیلی را از کسی میخوری که روزی بهترین نوازشگرت بود . . .

 

عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگتنهاییم تنها ترین باشی

 

 

من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ...
وقتي که اون نگاهت ،، عشق و با من شروع کرد ،، انگار که تو قلب من ،، فاجعه اي طلوع کرد ،، من و تو با هم شديم ،، مثل دو تا پرنده ،، هميشه فکرم اين بود ،، گذشتن و پريدن ،، رفتن تا آخر راه ،، به حادثه رسيدن ،، نگاه من به قله ،، به اوج آسمون بود ،، پريدن از رو زمين ،، سفر به کهکشون بود ،، از اون زمون تا امروز ،، ببين چي مونده از من ،، نمونده حرفي باقي ،، کم شد اين من از من ،، ببين که من چه آسون به پاي تو شکستم ،، به اين دل ديوونه راه گريز و بستم ،، توان رفتنم نيست ،، من ديگه موندگارم ،، قلب شکسته من ،، پيش تو يادگارم ،، ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم ،، در اوج پرواز عشق ،، رو خاک غم نشستم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ،، سفر به تو سلامت ،، نشد که با تو باشم ،، حالا تو اين نيمه راه ، منم که جا مي مونم ،، وقتي گذشتي از من شعر وداع مي خونم .......

 

کاش میدیدم چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
اه وقتی تولبخند نگاهت را میتابانی
بال مژگان بلندت را میخوابانی...
من در ان لحظه که چشم تو به من مینگرد
برگ خشکیده ی ایمان را در پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را در اتش سبز
نور پنهانی بخشش را در چشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت را میبینم
بیش ار این سوی نکاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش میگقتی چیست
انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

 

با تو هستم
تویی که رویت را  از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی  ,من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 19:46 توسط مژگان |


سلام .

یه اهنگ گوش کردم خیلی خوشم اومد خواستم بنویسم  اره قدیمیه اما خیلی قشنگه.امیدوارم

شما هم خوشتون بیاد .

باز هم امدی تو بر سر راهم .آی  عشق میکنی دوباره گمراهم .دردا من جوانی را به سر کردم تنها از دیار

خود سفر کردم. دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است خسته از صدای

زنجیر است دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی .دریا سرنوشتم را به یاد اورد دنیا

سرگذشتم را مکن باور .من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق درازم گمشدم در غربت دریا بی نشان

و بی هم اوازم .میروم شبها به ساحل ها تا بیابم خلوت دل را روی موج خسته دریا مینویسم اوج غمها را

دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم تو مرا ازردی .دریا سرنوشتم را به یاد اورد دنیا سرگذشتم را

مکن باور .من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق درآزم .

مینویسم اوج غم ها راااااااا

ای عشق دوباره میکنی گمراهم.

خیلی قشنگه مخصوصا طرز خوندنش ادم گریه اش میگیره .

من که خوشم اومد امیدوارم خوشتون اومده باشه .

 

امین حبیبی.

دارم دق میکنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر

توام همش بی قرارم .دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام.دلم داره واسه تو

تو پر پر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه .

اینجاش ادم میمیره از گریه.

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودمم رو توش ببینم تو که نیستی به

کی بگم چشاشو روم نبنده به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به

جونم تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم  تو که

نیستی همش ارزو میکنم بمیرم .دارم دق میکن؟!!!!!!!!!

فعلا باااااااااااااااااااااااااااااای

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 16:58 توسط مژگان |


دوباره دل هواي با توبودن کرده


نگو اين دل دوريه عشقتو باور کرده


دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن


همه ي آرزوهام با رفتن تو مردن


حالا من يه آرزو دارم تو سينه


که دوباره چشم من تو رو ببينه


واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم


آخه تورنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم


توي هفتاآسمون تو تک ستاره ي مني


به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نمي دم


حالا من يه آرزو دارم تو سينه


که دوباره چشم من تو رو ببينه

دیدمش از دور که می رفت

اشک سردی تو چشاش بود

                                        اون نمی خواست بره اما...

                                        زنجیره اجبار به اش بود

                                                                         می شنیدم هق هقش رو

                                                                         که می گفت تا فردا بدرود

 

لحظه های تلخ بود اما

دل من منتظرش بود

                                      به سلامت ای همه کس

                                     می دونم که بر می گردی

                                                                        میدونم دلت همین جاست

                                                                         از دلم سفر نکردی

 

خیلی زود رفت لب جاده

اما من اونو می دیدم

                                   خداحافظ گفتنش رو

                                    خیلی روشن می شنیدم

                                                                        چند قدم مونده به بودن

                                                                         ذره ای نزدیک تر از من

 

سره وعوه مون نشستن

تشنه ی به  تو رسیدن

                                   بغض سردم نعره می زد

                                   خداحافظ عشق رویااااااااا

                                                                         می مونم تا بربگردی

                                                                           روی نیمکت لب دریاااااااا

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 9:41 توسط مژگان |


 

وقتی نه دلیلی برای گفتن هست


و نه گوشی برای شنیدن
وقتی سکوتم را التماس میکنی
و وادارم میسازی به خاموش ماندن

وقتی چشمانت را میبندی وبا تمام قوا
مرا به اعماق تاریکی هل میدهی

دیگر چیزی باقی نمی ماند
نه از من نه از سکوت نه از تاریکی نه از خاموشی .
خیالت راحت




چقدر بخشیدیم و چقدر خالی ماندیم!
انگار کسی ما را جز تنی هوسناک
نمیدید...
و تلخی بغض من هنوز در میان بوسه های خیس تو ناپیداست......
دیگر پیدایم نکن!!!
میگویند مرده ام




و چه بی هدف می گذرند این ثانیه ها
و چه خود سرانه می نویسد این قلم
دور از تو و
نزدیک به تو




میدونم یه روز میای به دیدنم

ولی اون روز دیگه پوسیده تنم

اگه بازش بکنی قلب منو

توی اون نوشته منتظرتم




با یک نگاه عاشق می شدیم و با یک اشاره دل می باختیم

وقتی به دل بستن خود فکر می کنم ؛ از همه آن سادگی ها به خنده می افتم...

ولی نه! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش ؛ اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت .

من به یک نگاه دل باختم و به صد اشاره آن را پاک کردم. می دانم آنچه باید ؛ اتفاق میافتد

من به تقدیر نوشته شده ایمان دارم و فکر می کنم آنچه باید؛ رخ خواهد داد.

پس خود را به سرنوشت می سپارم و ایمان دارم دل های پاک و بی گناه تقدیری زیبا دارند........

همین..





هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواره ای از رنگ ها ناپدید ماند ..





در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 8:11 توسط مژگان |


سلام  دوستای گلم  وای اصلا باورم نمیشد دوباره بیام وبلاگ و بیام دوباره اپ کنم بیام دوباره حرفامو بزنم و مثل همیشه شما دوستای گلم هم حرفامو بشنوید و بخونید از همه دو.ستام که در نبود من کامنت میذاشتن واقعا ممنونم .

الانم که میبینید اومدم امروز روز چهارشبه است و من کلاس ندارم خوب اومدم وبلاگو یه اپ یکم باحال کنم و منتظر نظرات خوب و قشنگتونم .

اره اقا من دیروز کنفرانس جزای داشتم ای بابا تا حالا انقد ضایع نشده بودم هیچی من بدبخت دیروزمو رای اینکه کنفرانس دارم از رفتن به خونه خاله ام صرف نظر کردم تا این کنفرانسو بتونم خوب بدم .

خدارو شکر دوستام میگن خیلی خوب میتونم مطالبو حفظ کنم اقا من این کنفرانسو که حدودا ۳۰ صفحه بودو خورده بودم مثل یه امتحان چطوری همه چیرو تو ذهنت قرار میدی اینم همین طور شد .

هیچی نوبت به کلاس جزا  رسید یه خورده استرس رو داشتم  انصافا ادم یه خورده استرسو داره منم یکم استرس داشتم .رفتیم سر کلاس .استاد ......چی بگم اخه دلم ازش پره به خدا ولم میکردن میستم سر کلاس گریه میکردم .هیچی قبل از رفتن به اینکه برم کنفرانس رو بدم رفتم از استاد بپرسم یه سوال که متوجه نشده بودم چی میگههیچی من این کنفرانسو به استاد نشون دادم گفتم استاد اینجا رو برام توضیح میدید متوجه نشدم .

هیچی استاد هم گرفت و گفت اینطور یبگو اقا من گفتم پس من بیام بدم گفت یه دقیقه ببینم کنفرانستونو دادم بهش .ای خدا ازت نگذره بتول .اسم استادمون بتول ای ما ضایعش میکنیم جریاناتی داره این بتول جون .

هیچی دادم و گفت خانم محترم شما چرا از نظر فقه ای کار کردی باید از نظر حقوقی مطالبو در می اوردی منو میگی گفتم یعنی چی اخه خوب من اینو دراوردم تازه فقه ای که سختره .هیچی به هیچ سراتی مستقیم نبود .منم که حسابی داغ کرده بودم قشنگ نفرت منو نسبت به خودش دید .میخواستم به عرض برم تو شکمش زنیکه عقده ای روووووووووووووووو.

هیچی امروز  هم اومدم مطلب در بیارم که اپ کردم .

جریان بتولم .اسم استادمون بتول پاکزاد .قد بلند خوش هیکل .خوش تیپ .بمیره الهی .

هیچی اولین جلسه جزای بود ۲ جلسه نیومده بود ما هم که فک نمیکردیم این جلسه ام نیاد اقا چشمت روز بد نبینه منو نیلوفر و ساناز مریم داشتیم میرفتیم سر کلاس که تو راه که داشتیم به کلاس نزدیک میشدیم .

من یه دفعه داد زدم گفتم اقا به خدا اگه این بارم بتول نیاد به خدا به عرض میرم تو حلقشو از این حرفا بعد من جلوی در کلاس مریم بلند گفت مژی اگه نیاد خودم به طول میرم تو حلقش اقا وارد کلاسش که شدیم دیدیم استاد واستاده و داره مثل چی به ما ۴نفر نگاه میکنه پسرای کلاس که مرده بودن از خنده

ما هم که هر ۴نفرمون سرخ شده بودیم سلام کردیمو رفتیم سر صندلی نشستیم .اره اینم قضیه اول که ورود بتول جونو اینطور خوش امد گفتیم .

برا همین استاد گفت بچه ها باید کنفرانس بدید ما هم تصمیم گرفتیم هممون بریم برای کنفرانس البته به جز نیلو .میگه میترسم .ای بابا پس واسه چی این رشته رو انتخاب کردی انصافا تو رشته ما فقط باید زبون داشته باشی خدارو شکر من بد نیستم تازه از اوایل ورودم به دانشگاه خیلی بهتر شدم اوایل نمیتونستم با دوستای خودمم حرف بزنم اما الان نه حتی بعضی وقتا اونم چی واسه کاری که مربوط به درس باشه یا در حد یه جزوه باشه با پسر صحبت کنم و گرنه اکیپ ما کلا ما ۵نفر به غدی تو دانشگاه معروفیم خداییش فقط ما ۵نفر با هیچ پسری لاس نمیزنیم بچه های دیگه ااااااااااااااا دست پسر رو میگیرن پیشش میشینن فحش و ............. میدنو میگیرنو .....از این کارا .

ای وای دستم درد گرفت .منتظر نمظراتتون هستماااااااااااااااااا

فعلا باااااااااااااااای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 10:2 توسط مژگان |


 

 

مدتیست...

برای خواندن ترانه هایم یک همدرد می خواهم

رهایی از درد برایم مشکل شده است

 چون به اندازه تمام دردهایم راز دارم

 چون به وسعت حرف هایتان سکوت دارم

چون به عمق یک گور فکر دارم و به وسعت سیاهیش سپیدیه خیال...!

من به اندازه تکرار بیهودگی هایم تنهایم
من به شکل یک کبوتر
به اندازه یک لاشه تنهایم

من داستان  سکوتم را بر رویاها جار می زنم

باکی ندارم
سکوت دردم را هم بر دیوار فریاد می زنم

تا موش هایش بشنوند و پند گیرند

من
کوله بار دردم را در شب و دور از نگاه های پرسشگر بار می زنم

تا کسی نپرسد

(( به کجا چنین شتابان...!))

.

من تنهایم

برای جدایی از این مرض دعایی ندارم

حتی...
برای خاموشی دردم فرشته الهی نمی خواهم

من به حضورشان نیازی ندارم
من خود    معصومم
به آنها نیازی ندارم !

تنهاییم دردیست

دردی که مفهمومش واژگون است

این زخمی بر جسمم نیست که به دنبال مرهم باشم

غده ای در روحم است

پزشک روانشناس  هم دردم را تنهایی می داند
نسخه ای تجویز کرده از داروهای رنگارنگ
می دانم ! دارو دوای من نیست
می دانم ! این درد از غم نیست !

 

پرده اتاقم را کنار می زنم

باز هم صبح شده

و باز هم حرفی ندارم برای گفتن

باز هم تنهایم

 از تکرار هر روزش سر درد دارم

 

مدت هاست

واژه هایی که نقش می بندد بر روی کاغذ برایم بی رنگند
نفس هایی که حبس می شود درون حنجره ام بی حرفند
 وقتی فروغ می گوید:

(آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست)

بغضم می شکند

چرا کسی حرف مرا نمی فهمد

از اول هم پایانش پیداست

کسی نمیبیند

کسی نمی خواهد که ببیند

همه مثل فروغ

نمی خواهند که بیندیشند

من هم که میخواهم زمزمه های اطرافم مانع راهم می شوند

کاش هر کس راه خود را می رفت

کاش هر کس همان میشد که در سر داشت

کاش هر کس همان میگفت که در دل داشت

خیالی واهیست و حرف های من فقط کاغذ تباه کردن است

و ای کاش فروغ می دانست

من به آخر رسیده ام

پایان راه را چشیده ام

زیبا نیست.....!     به خدا زیبا نیست...!

 

به شکل یک باد آواره ام

چرا کسی حرف مرا نمی فهمد

آن هم که میفهمد بسی دور است

همچنان در سکوت خود می مانم

حرف هایم راه دوری تا واقعیت ندارد

هر چه از دلم است همانجا هم تا ابد می ماند

نمی توانم حرف دلم را برای کسی باز گو کنم

زبانم نمیچرخد

به حکم یک اعتراض کوچک محکومم به سکوتی ابدی

به صداقت دروغی بزرگ

به شرافت میخواری آواره

محکومم به بودن ولی نه بودن خودم...!

آنچه تردید ها و دروغ های اطرافم تصمیم بگیرند

هستم ولی وجود سرشار از نیستی ام را حس میکنم

خودم را هم از من گرفتند

 

تنهایم ....

کسی حرفم را نمی فهمد...!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 16:47 توسط مژگان |


چه میدانی کسی؟شاید که او هم

دلش زیر نگاه من تپید ست

چه میدانی کسی؟شاید شبی هم

به یادم اهی از دل بر کشید ست

چه میدانی کسی؟شاید در ان روز

که وحشی بود و با من ناز می کرد

دلش با صد هزاران مهربانی

به رویم در نهان در  باز می کرد

چه میدانی کسی؟شاید در ان شب

که چشمانش به تاریکی درخشید

نگاهش انتظار دیگری داشت

که یکدم در نگاهم ماند و لغزید

چه میدانی کسی؟شاید در ان روز

که دزدانه به چشمم چشم می دوخت

بر زبانش حرف دیگری داشت

نگاهش از نگاهم می سوخت

نمی دانم ولی یک نکته دانم

که گر در انتظار من بمیرد

دل دختر غروری زنده دارد

که هرگز مهر از لب بر نگیرد.

سلاممم.ممنون از نظراتی که گذاشتین .این شعر نمی دونم از کیه دیروز نیلو بهم داد خوندم خیلی

خوشم اومد گفتم شما هم شاید خوشتون بیاد .

گفتم دیروز وای انقد بهم خوش گذشت که نگو .یعنی به همه اکیپمون خوش گذشت.

من که طبق معمول حرف میزنم و از هر ۱۰۰ تا حرفم ۹۹ تاش سوتیهای باحال بود که تمام دوستامو

 

به خنده وا داشته بود.الهی بگردم برای خودم که خودمم می خندیدم به حرف های خودم .

شعرو که خوندید نظر یادتون نرههههههههه مرسی .یا نه مسی؟

                                                                فعلا به امید دیدار........ 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 14:5 توسط مژگان |


ماه من امشب چه سان می بینمت!

                                                      دلفریب و خوش بیان می بینمت!

بارها از تو جفا من دیده ام!

                                                از چه رو بس مهربان می بینمت!

در جوابم تیر قهر از درگهت!

                                              حالیا شیرین زبان می بینمت!

باورم ناید چنین گرم سخن!

                                             غرق خوابم یا  عیان می بینمت!

گرچه پیرم کرد چشم نرگست!

                                               گاه پیرو گه جوان می بینمت!

حیرتم از عشوهایت ای حبیب!

                                                در دلم در عمق جان می بینمت!

س لاااااااااااام.خوبید؟خیلی وقت بود اپ نکرده بودم .راستشو بخواین دوس نداشتم دیگه بیام

اما بعد از چند ماه دوباره شعر گفتم همین باعث شد بیاممممم.

خوشحال میشم نظراتتونو در موردش بگید .

فعلا به امید دیدار...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 14:10 توسط مژگان |


خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...



خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن

، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

اما اون بگه : نمي خوامت



چرا ما آدما ارزش زندگی رو  نمیدونیم با یه مسئله ارزششو از بین میبریم  با یه نبود چیزهای دیگه ام از دست میدیم چرا

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 17:41 توسط مژگان |


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی


تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می کرد


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی


و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی


تا من بر سکوت نگاه تو


رازهای يک عشق زمينی را با خود به عرش خداوند ببرم


ای کاش می دانستی...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی


که اين غريبه تنها ،جز نگاه معصومت پنجره ای


و جزعشقت بهانه ای برای زيستن ندارد


ای کاش می دانستی...

 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم می کردی

 
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده ای

 
و سال ها برايش گريسته ای

 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم


همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها می کردی

 
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم


دوستم می داشتی


همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم


و مرا از اين عذاب رها می کردی

ای کاش می دانستی!وهیچگاه سکوت نمیکردی!پس کی سکوت راخواهی

شکست؟پس غرورت راکی میشکنی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:26 توسط مژگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام.من مژگان متولد فروردین 68 هستم.
دانشجوی رشته حقوق (کارشناسی).دانشگاه ازاد اسلامی تهران (واحد شمال)
خصوصیاتم .(رک گو،بامعرفتم،مهربونم به موقعش،ساده،بی ریا)هر چی خصوصیت خوب بود دادم به خودم .
علاقه شدید به دو و میدانی دارم .غذای مورد علاقه ام قورمه سبزی اونم زمانی که با مامانم قهرم یواشکی میرم میخورم عجب کیفی داره.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

gooorohe eskeyte siyah
نيلوفرانه(نيلوفر جون)
روزگار میگذرد اما به نامردی چرا؟
اقا رضا
مهتاب جونم
اقا بهزاد
موزیک ترکی
در کوی عشق
همراز
mojezeye eshgh
peymantopol
davod jun
zange tafrih
reyhanebano
taamolate nabehengam
kamran
googoosh:pedram
safaye ashkvafayegham
saeed
korosh
majid
mono 102
mahdi
esssteghghlal imannnnn
durna junam
sargarmi va faghat sargarmi
alireza.............
sajjad
mosafere gharib
عاشقانه ها -::- موج خروشان عشق)
شهر فرنگ از همه رنگ
××جذابترین و بهترین وبلاگ در خاورمیانه××
.::: طرح داغ :::.
مهرداد جون
حسین
دنیای مجازی آرام
نمي تونم بگم بايد ببيني
آقا حامد
((ضد دخترای...!!!))
عسل
دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند
––––•(-• میثم حسینی •-)•––––
سا مهدوی
هزارمین شب
دانلود رایگان
احساس قشنگم(بهار جون)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin